بچه هاسلام.این آدرس وبلاگ جدیدم هست
مثل همیشه منتظرحضورپرمهرتون هستم
http://tekan-haye-del.blogfa.com
فرقي نميكنه گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكـران ...
زلال كه باشي ، آسمـان دردست توست
گفتـی دوستت دارم و رفتـی
من حيــرت کردم...!
از دور سايه هايی غـريب می آمد ازجنس دلتنگی
و اندوه و غــربت و تنهــايی و شايد عشــق
بخـود گفتم هـــر گز دوستت نخــواهم داشت
گفتم عشـق را نميخواهم
تـر سيـدم و گـريختـم
رفتم تا پايان هـرچه که بودوگم شدم
و اينها پيش از قصـة لبخند تو بود
جای خلـوتی بود وسط نيستی
گفتی هستـم...
نگـــريستم
امـا چيـزی نبود
گفتم : نيستی... نيستی...
باز گفتی هستم !
بر خود لرزيدم و در دل گفتم: نـه! نيستی
اينجا جـز من کسی نيست
بعد انـگار گـرمای تو در دلم ريخت
من داغ شـدم
گُـر گرفتم تا گيـج شدم
بعد لبخنـد زدی و من تسليـم شدم
گفتم تو هستی ، اين منم که نيستم
و اين هنوز پيش از قصه دست های تو بود
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه
از پاره ابـرهای هجـر باران شـوق می باريد
و اين تکه گوشت افتاده در قفس، قفسة سينه ام را آتش ميزد
و مـن ذوب شدم
و پــروانه ها
نــه ... !
فـرشته ها حيــرت کردند
و اين وقتی بود که هنـوز دستهايت انگشتانم را نبوئيده بودند
و تو رفتی از پيشم و نديدی خـرد شدنم را ...
رفتی امّا هرجا هستي ، بــدان :
تو هنــوز هم برای من هستــی
يه روز داشتم تو جـاده ميرفتم كه چشمم افتاد به يه تابلـو
روش نوشتــه بود :
دوست داشتن دل ميخـواد نه دليل
با يك قلب مچاله ، تو مــرگ گـل لاله
مي نويسم عزيزم زندگي بي تومحاله
چشات بقچة رازق ، چشات زندگي سازه
دل كولي و آوارة من غــرق نيازه
دلم تنگ هواته، خاطرخواه چشاته
مثه سايه توهــرجا كه بري! اونم باهاته
بخوايي...نخوايي...ميخوامت، با آهنگ كلامت
دل عاشق من بدجوري افتاده تو دامت
توعطــرخـوش سيبي، قشنگي ونجيبي
ميدونم مثه من توهم تواين دنيـا غــريبي
دلت ياس پـراحساس گلم ،بي برو برگرد
تورو جون همين ترانه بازبه خونه برگرد
به اين كلبة پر صبر، به اين عاشق شبگرد
بيـا برات بخــونم از اين شب نامــرد
تويي همنفس من، تواشكم ، قفس من
تويي عشق من وجون من وهمه كس من
چشات زندگي بخشه، مثه ماه ميدرخشه
نذار ترانه خون ، ترانشو به شب ببخشه
دلم بهت دچاره ، تويي مــاه و ستــاره
برام زنـدگي با مـرگ بي تو هيچ فــرقي نداره
بي توخنده حـرومه ، بي توكارم تمـومه
بي توعشق چيه؟معشوق كيه؟عاشقي كدومه؟
توسـرماي خيابون، من وتو زيـربارون
بيا داد بــزنيم قصـه فقط ...
ليلــي ومجنــون
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
منبع جنگل عشق
قصهْ زندگي منو تاحالا كسي نشنيده، هيچكس گــريه هامو ، چشمــاي ورم
كردمو، شب نشيني هامو ، نـــه...! هيچكــس نديده
هيچكس تا بحــال دست نوشتـــه هامو كه با غبـــار غـــــم تــزئين شده نديده
سالهــا فكــرميكردم من پــرنسس قصة خـودمم امّا قصه من نه با يكي بود يكي
نبود شــروع ميشه و نه با خـوبي و خـوشي پايان ميگيــره
بلكـــه با :
«يه روز دراوج تنهـايي ام آمد » شــروع شد وبا
«يه روزدراوج تنهـايي ام رفت» تمـام گــــشت
ازچه بيــدارم نكـــردي آفتاب ، خود نميدانم كجا رفتم بخــواب
خنجــري برقلب بيمــارم زدند،بي گنـــاهي بــودم و دارم زدند
ازغــم نامرديها پشتم شكست دشنة نامــرد برقلبم نشست
سکوت کردي، سکوتی تلــخ ، سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم میروی
با رفتنت بغضـــم ترکیــد و سکـوتی که آن همـــه مــدت با مــن بــود شکــست.
آنقدر اشک ریختم تاقلبم کمی آرام گرفت چون تازه فهمیدم تورادرکنارم احساس
نمیکنم.همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند
و به تو بگــویم كه چقــــدر دوستت دارم و به داشتنت در کنــــارم احتیـــاج دارم...
روزهـا و ماههـا میگذرد اما باز هم یـاد و خـاطــرت در ذهنم همیشه زنده است .
لحظــه ای که بار سفـــر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی
بــر میگردم...ولی سالهـا از آن روز لعنتی میگذرد اما هنـوز هم برنگشتی و
خبـری از تو ندارم، منتظرت خواهم نشست و امّا تو :
تو اگـر میخـواهی روی ...رو !!
ولی بدانکــه من، مانــدگارم
امروز بهتــرين ساعتم رو شکستم...
چون لحظـه های بی تــو بودن را به رُخــم می کشيد
من از ساعت متنفـرم که جای خالی تورابه رخ دلتنگی هايم ميکشد
تعـــریف زمـان
زمان طولانی میشودبرای کسانیکـه غصه دارند...
کـوتاه میشود بـــرای کسانیکــــه شـاد هستند...
دیـر میگذرد بـرای کسانیکــــه منتظــــر هستند...
زود میـگـذرد بـــرای کسـانیکــــه عجلـــه دارند...
ولی ابدی میشود برای کسانیکه عـاشق هستند
خیلی سخته اونکه گفت واسهْ چشات میمیره
بــــره و دیگــــه ســــراغی از تو نگیـــره
خیلی سخته توی پاییز باغریبه ای آشنا بشی
اما وقتی بهـــار اومد یه جوری ازش جـدا بشی
خیلی سخته که دلي روبانگاهت دزدیده باشی
اما وســـــط راه از عشـــــق ترسیـــــده باشی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی به آسمـون ببینی که صبح شد
چه ساده با گـریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گـریستن دیگـران
از دنــــیا میـــرویم و در میان این دو ســادگی معنـــایی میسازیم